اینم شعری که با خاطرش تبلیغ گذاشته بودم.
آنشب که باران می بارید.....
آنشب که باران می بارید
بوی خاک می آمد
همه برای برکت خدانمازشکرمی خواندند...
ماجرایی بودآنشب
ستاره ها به زمین نزدیک بودند
من صدای پچ پچ برگ درخت توت را
درگوش قطره
می شنیدم.
آری!قراریک میهمانی بود
شایداگربیدارمی شدم
مراهم دعوت می کردند...
من می خواستم زرنگی کنم ویواشکی ازرازباران باخبرشوم
اما...
دفعه بعدحتماازخواب بیدارمی شوم!
آنشب که باران می بارید
دخترک همسایه جیغ می کشیدوپایکوبی می کرد.
صدای صلوات پدربربالای بام خانه می آمد...
پیرمردی که شبهابرایمان سازدمی زد،امشب
می رقصید،می خواندومی نواخت.
مادرم همه چراغهای خانه راروشن کرده بود!
آنشب که باران می بارید
پدربزرگ –آری!داردیادم می آید،خود پدربزرگ بود-داشت راجع به نوش داروی سهراب قصه می گفت.
من خواب بودم....
نمی دانم چراآنشب تاصبح صدای قرآن رابه وضوح می شنیدم؟!
آنشب کسی به جزمن قصه شبنم رانشنید...
آنشب زیباترین شب بود.
آنشب من باخودم زمزمه می کردم:
"ببارباران...
که بارشت نیاززمین است.
هنوزدل خاک آب می خواهد
-وای که این زمین چقدرسیری ناپذیراست!-
مگرنمی بینی دست درختان هنوزبرای گرفتن قطره قطره ات به سوی آسمان درازاست؟!
آنهابرای آمدنت ازابر- مادرت رامی گویم!-می خواهندتاازپروردگاراذن بارش بگیرد.
توصدای یکپارچه برگهاراکه تکبیرمی گویندمی شنوی؟!
پس...
ببارباران..."
آنشب که باران می بارید
خدابودکه دعای گلهای محمدی رامستجاب کرد.
حیف!
آنشب که باران می بارید....
من خواب بودم!
غروب
آسمانی ترین پروازهارادراوج نگاه مهربانت می بینم