نکته های یک جادوگر
... چشمانت راببنداما خودت رابه خواب نزن ... اکنون پایان همه خوابهای زمستانیست ...!
... مسیرجهان تغییرخواهدکرد اگرگاهی مسیرنگاهت عوض شود...!
.... گاهی اگربرای ثانیه ها دلت گرفت ... سکوت کن تانفسهایت جملات رابرصفحه زمان نقش بزند!
... جای قدمهای چشمانت راروی لکه ابرهای بارانی دیدم .... فریبم نده باانگشتانت ... !
... عکاسهاهم دوست دارند وقتی پیششانن میرویم همیشه شادباشیم ... پس بااین فکربی دوربین " بی اجبار "لبخندبزن ... آنوقت است که "سیب " هم به تونزدیک می شود..!
... غصه ها حریف آدمهانمیشوند‚فقط آنهاراازهدفهای بزرگشان دورمی کنند! همه نبایدبدخشن . شایدوظیفه دیگه ای داشته باشیم ... لبخندواقعی امضاء خداوندست برای لحظه هایمان ...!
... ازجنس بی نهایت نیستم ... درجای خالی باید کلمه مناسب بگذاری ... کلمه مناسب باکمیت سنجیده نمیشود! کیفیت از"دل "برمی آید ... من غروب هستم ‚کیفیتش معلوم است ...! این یعنی کلمه مناسب . حالا جایم راپرکردم !
... چقدرحیف ! آنقدرنزدیک نیستم که اگرنبودم جایم خالی میماند!! انگارشده ام "آوازدهل " که اگردورباشم شنیدنم خوشتراست...!
... اسارت امتحان صبروتلاش است برای رهائی ... " فقدان " به معنی "گم شدن" انسان درمیان "بودن "ها ؟! یااینکه اسیرکلمات خوش خط وخال شدی ؟!
... چه اهمیت دارد‚مسیرروشنائی رابدون آنهایی که "فریب خورده " می خوانندمان طی کنیم ؟! آنقدردرطول مسیراتفاقات معنادارمی افتدکه لغات تحقیرآمیز‚مسخره می شوند...! پس فقط گاهی برایشان وقت بگذارکه یادت نرودهدف بزرگی داری ...!
... به دریابگودلگیرنباشد،چون آن زندگی که دردل توجریان داردهیچوقت برای کسی جریان نخواهدداشت ... این تفاوتهاست که مارابه هم نزدیک کرده است ...!
...میان اینهمه گمگشتگی چقدرخوبست که لبخندهای تلخت دلگرمی ستاره های بی فروغ میشوند...! شادباش که آسمان بخشنده درمقابل کرامت وایثارت تعظیم کرده است ...!
... جای توخالی ! نمیدانی دوستی پیدا کرده ام هم رنگ بهار... جای توخالی! دوستم بی کلیشه می خندد... جای توخالی !دوستم خوابهایش تابستانیست ...
... الآن روی اسمت یک قلب طلائی کشیدم ،کاش بودی که ببینی دفترم دیگرجای خالی ندارد...!همه هاش طلائی شده ...حالا نوبت مدادرنگیهای دیگریست ...!
... نمیدانم چراخیابانهایی که ازآنهاگذرمیکنی ،آن زمان که می خواهم سیرنگاهت کنم اینقدرشلوغ میشود! نمیدانم امشب چطوربی آنکه بدانم عاشقت گشتم ...!
... نمیدانم چرابین آدمهای سیاه وسفید،وجودرنگین کمانیت باعث شده گرفتارآسمان ابر چشمانت شوم؟! غبارنگاهت رابانسیم دوستی میستانم تادلت نگیردازبی مهری دستان روزهایی که آهسته تکان میدهندگهواره تکرارهارا...!
غروب
آسمانی ترین پروازهارادراوج نگاه مهربانت می بینم