من هستم ونفس میکشم...

اینبارمی آیم که بمانم.

نگاه کن مرا صدایم به گوش میرسد...

حــــرف دل مشغولیها


زمانـــی برای تامل

چشمــــانی که عمیـــق می شنـــوند...

وانگـــارکورنــدازدیدن نالـــه های بی صدا

زخمی که خنده هایش اشک آرامــــش رادرآورده...

دیدگان بی تفاوتی عجیب برق می زند...

وباز انگاربرای خودت مردی شدی که گریستن به چهره ات نمی آید...

...

جائی برای تو اینجانیست ...

اشتباهی زنگ می زنی!

آسمان آفتابی هم که باشدبرای روزهای تونیست ....

رنگین کمان جهان تو دیرزمانیست که تمام رنگهایش خاکستریست...

...

دلم برایت نمی سوزد !

این حرف تمام دل مشغولیهاست ...

حرف های کلیشه ای که محبت کردن راازگردن " توجه " ساقط می کنند!

منطق جهان بی تفاوت ، فلسفه بافی هایی پوشالی ایست وتو انگار مجبوربه شنیدن مداوم شده ای ...

قرن ها فاصله ازنزدیکان جانی ...

چراشبیه هیچ کدام ازلحظه هایشان نشده ای ... ؟!

شادیهایی که بخشیدم ومی بخشم ...

چیزی برایم نمانده جزدستان خالی وصورتی سرخ ...

نه ازخنده های مستانه که ازشرم ایام جنگ ...

شانه خالی نکردم

مقاومت کردم...

اما جاماندم ازعروس کشان دخترشاه پریان...!

واین نگاههای تحقیرآمیزبودکه ازجسم من چون نردبانی بالا می رفت ...


غروب


چندنکته ...

برای شنیدن آماده اید؟!

....

یک جهانی معطل این جماعت مردد شده اند!

وهرروزشان رابامعجزه حل شدن سپری می کنند.

شهرشان راشلوغ دوست دارندوپنجشنبه هاوجمعه هاازآن فرارمی کنند ...

مات برنامه های نامکررآنهاهستم وشکایت ازافسردگی های تکراری!

خنده ام میگیردکه این آدمها

دامنشان درشهراست وپایشان سمت روستاها روان ...

آسوده نیستن ودنبال آسودگی می دوند

وخیال می کنندکه پیداکرده اند!

وبرمیگردندوشادمان ازیک مسافرت خوش آیند...!

...

باورتان نمی شودکه بگویم ، خاطراتشان رابرای هم تعریف می کنند!


غروب