انتهای من

انگارتمام کلماتم ته کشیده اند

انگارکه ادبم ته کشیده است...

برای لحظه ای نگاشتن قلم

انگارکه جوهرم ته کشیده است...

شایدبرای ثانیه ای شادی ونشاط

انگارکه تبسمم ته کشیده است...

منکه نمی توان بیکاربنشینم...

هرچندکه واژه هایم ته کشیده است!

یاران مددکنیدمرا،دلم گرفت

انگارکه شجاعتم ته کشیده است...

اکنون میان اینهمه دلواپسی وشک

انگارکه دلهره هایم ته کشیده است...

فکری برای لغت نامه ام کنید

خسته گشته ام،نگاهم ته کشیده است...

یک عمردرپی اشعارتازه بودن و...

یک عمری که کنون ته کشیده است...

حال که می نگرم به تمام دقایقم

انگارکه توقعم ته کشیده است...

روزم به غروب وطلوع نرسیدمگر

ایام وجوانیم که کنون ته کشیده است...

حالابریده بریده میشودصدا

انگارکه زندگیم ته کشیده است...

غروب

تکمیل خورشید...

سلام خوشبختی ام تومرامیشناسی؟

گم گشته ام کنون ومرامیشناسی

شبهاکه درکوچه هاآرام می روم

می آیدصدای پایم...مرامیشناسی

وقتی که بادراصدامی زنی مدام

انگارکه آشنایی و...مرامیشناسی

یاس وشمع وبیداری وگریه وخدا

آری آری منم...مرامیشناسی؟

آهسته درگوشه خیال دلم زنده ام هنوز

می دانم که می دانیم...مرامیشناسی

حافظ بخوان وفال بگیروغزل بگو

ازمن برای خدا...مرامیشناسی

پایان نمی  پذیردداغ عشق او

این راتوخوب می دانی...مرامیشناسی

تکمیل هرغروب دل انگیزنوجوانیم

نغمه من است تومرامیشناسی


غروب

ای مستی دقایق...

به خدامیسپارمت

ای جان نازنین به خدامیسپارمت

آرام دل...به خدامیسپارمت

چیزی برای عرضه نداشتم اما

قربانیت شوم...به خدامیسپارمت

من جام باده رابه جرات سرکشیده ام

ای مستی دقایقم به خدامیسپارمت

جانم چه قابل است برای بقای تو

هرلحظه اش به فدایت به خدامیسپارمت

شیرین ترین نگارمنی...نازمن

دوربادازتوگزند...به خدامیسپارمت

نقاشی تورابرروی لوح دل

حک کرده ام مادام...به خدامیسپارمت

آشفته گرشوم ثانیه ای باک نیست

می خواهمت مدام وبه خدامیسپارمت

امروزاگرکه لحظه ای عاشق نبوده ام

باشدکه نباشم...به خدامیسپارمت



غروب