انتهای من
انگارتمام کلماتم ته کشیده اند
انگارکه ادبم ته کشیده است...
برای لحظه ای نگاشتن قلم
انگارکه جوهرم ته کشیده است...
شایدبرای ثانیه ای شادی ونشاط
انگارکه تبسمم ته کشیده است...
منکه نمی توان بیکاربنشینم...
هرچندکه واژه هایم ته کشیده است!
یاران مددکنیدمرا،دلم گرفت
انگارکه شجاعتم ته کشیده است...
اکنون میان اینهمه دلواپسی وشک
انگارکه دلهره هایم ته کشیده است...
فکری برای لغت نامه ام کنید
خسته گشته ام،نگاهم ته کشیده است...
یک عمردرپی اشعارتازه بودن و...
یک عمری که کنون ته کشیده است...
حال که می نگرم به تمام دقایقم
انگارکه توقعم ته کشیده است...
روزم به غروب وطلوع نرسیدمگر
ایام وجوانیم که کنون ته کشیده است...
حالابریده بریده میشودصدا
انگارکه زندگیم ته کشیده است...
غروب
آسمانی ترین پروازهارادراوج نگاه مهربانت می بینم