|
شعری می خواهم برای باران آبی آسمان رابه هرکسی نمی دهند....پس بیاوباآمدنت آبی آسمان راازآن خودکن
| ||
|
کاش ثانیه هابرای رسیدن ماکمی صبرمی کردند... کاش می نشستندوبندکفشهایشان رابازوبسته می کردندتاماهم برسیم... کاش چیزی راروی زمین می انداختندومثلادنبالش می گشتند... کاش ماهم کمی عجله میکردیم! کاش کفشهایمان رابی معطلی می بستیم وازاکنون جلومی زدیم... کاش ازخیرچیزهایی که روی زمین گم کرده بودیم می گذشتیم وتارسیدن به ثانیه هامی دویدیم... کاش ... راستی کجائی دوست من؟!
ماشین زمان منتظراست... دیرنکنی.....................................!نگرانت میشود. غروب
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:0 ] [ غروب ]
زمستان برفی من
برای تمام لحظه هایی که به یادت بودم برای تمام لحظه هایی که به تومی اندیشیدم ازتوممنونم برای سالیان درازی که نداشتمت برای دقایقی که درکنارت نبودم عذرمی خواهم روزهایم که باخیال توگذشت ، زیبابود اما... اما حبابی بود عیبی ندارد همین اندازه هم خوب است... چون فهمیدم که زنده ام.... چقدردیرپیدایت کردم وچقدرسریع محومی شوی انگارمثل غباربازیگوش صبحگاهان نیامده می روی... اما خوشحالم آنکس که منتظرش بودم وهمیشه درخیالم جستجویش می کردم یافتم...
یک زمستان خاطره انگیزبرایم رقم زده ای دعایت می کنم که خدابرایت رقم بزندبهترینهارا... هرگزنگاهت رافراموش نخواهم کرد... باریدی برکویردلش ودریائیش کردی!
شایدبرایت معنانداردحرفهایم... اما بدان اکنون نفسم تازه شده....
برفهاهمیشه هم فقط سرد نیستند برای من گوارابود
اکنون جای تمام اخمهای این سالیان دراز،لبخندشیطنت آمیزدیداراولم رانشانده ام ازتوممنونم شایدهرگزمرایادنکنی...
ومی دانم که فراموشم خواهی کرد...
کاش زمستان همیشه برف ببارد،تاهمه زمستانهارابه خاطرتوجشن بگیرم...
گاهی سکوت بیش ازتمام حرفهامقصودرابیان میکند"منتسکیو"
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 16:7 ] [ غروب ]
نکندزمان ازدست برودتوخاموش باشی روشنی پیش روی توست چشمانت رابازکن! خیلی وقته که کمتروبلاگی ازلحاظ بازدیدکننده به روزنشده... ... بیاییدبه هم سربزنیم غروب
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 12:40 ] [ غروب ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||